على اكبر دهخدا

813

امثال و حكم ( فارسى )

دشمنانرا پوست بركن دوستانرا پوستين . * ( چون فرومانى به سختى تن بعجز اندر مده . . . ) سعدى . نظير : دند و ملك يكى شمر و بهره‌جوى باش * از بدرهء زر ملك و از پشيز دند . ناصر خسرو . دشمنان سه فرقه‌اند دشمن و دشمن دوست و دوست دشمن . رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود . دشمن آيينه باشد روى زرد * ( منكر آيينه باشد چشم كور . . . ) عمادى شهريارى . دشمن ارچه دوستانه گويدت * دام دان گرچه ز دانه گويدت ( . . . گر تو را قندى دهد آن زهردان * گر به تو لطفى كند آن قهر دان . ) مولوى . رجوع به : گرت راهى نمايد راست . . . ، شود . دشمن ارچه يكى هزار بود . * ( دوست گرچه دوصد دو يار بود . . . ) سنائى . رجوع به : اندك شمر ار دوست . . . ، شود . دشمن ار دشمنى كند فن اوست * كار صعب است دشمنى از دوست ( . . . بد بود از كسى جفاكارى * كه از او چشم دوستى دارى . ) مكتبى . دشمن اگرچه بود خوار و خرد * مر او را بنادان نبايد شمرد ( . . . كه ) فردوسى . رجوع به : دشمن نتوان حقير . . . ، شود . دشمن اگر قويست نگهبان قويتر است . گج . نظير : گر نگهدار من آنست كه من ميدانم * شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد . دشمن بملاطفت دوست نگردد بلكه طمع زياده كند . دشمن تو نفس تست خار كن او را * تا نشود چيره و قوى به تو دشمن . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود . دشمن چون از هر حيلتى درماند سلسلهء دوستى بجنباند تا بدوستى كارها كند كه در دشمنى نتواند سعدى . رجوع به : گرت راهى نمايد . . . ، شود . دشمن چو بدست آمد و مغلوب تو شد * حكم خرد آنست امانش ندهى . جامع التمثيل : نظير : سنگ در دست و مار بر سر سنگ * نكند مرد هوشيار درنگ . سعدى . دلاور چو از بيشه بگرفت شير * نشان ده كجا زنده ماندش دير و گر مهر بر خسته شير آورد * همان شير او را به زير آورد . اذا امكنت فرصة فى العدى * فلا تبد شغلك الا بها و ان لم تلج بابها مسرعا * اتاك عدوك من بابها و اياك من ندم بعدها * و تا ميل اخرى و انى بها . ابن المعتز . آزاد را ميازار چون بيازردى بيوزن . قابوسنامه .